خواهشا عصبانی نشین باید همون اول می گفتم ولی خواستم یک خورده قضیه رو غمگین کنم!
توجه:دوستانی که مرا لینک کرده اند اگر زحمتی نیست فقط آدرس رو تغییر بدین اسم همان هست .ممنونم.دوستانی که آدرس رو تغییر دادند لطفا در نظرات وبلاگ جدیدم اعلام کنند تا من هم بدونم.با تشکر از همه دوستان خوبم
بعدنوشت:امتحان پاتوی اختصاصی ۴ فصل!!وفارما ۱۰ فصل وسمیو تقریبا کل کتاب رو با هم دارم!!
سلام.راستش این شعر طنز رو اتفاقی دیدم به نظرم برای افزایش روحیه خوبه. امیدوارم خوشتون بیاد.ببخشین قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم از این پس مطالب مثل پست قبل نمیذارم.صبر می کنیم وتحمل.زندگی را زیبا می بینیم تا برایمان زیباتر شود.ممنون از همه دوستان خوبم.
جزوه رو پس بده!
در سوگ از دست دادن جزوه ام
ای كه بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی، پس بده
روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی، پس بده
روز وشب چشمم براه جزوه میباشد، بیا / گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده
صد كلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی / تا نرفته بر سرم دیگر كلاهی،پس بده
گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را / مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده
جان تو مشروط میگردم، بجان مادرت / لازمش داری نگهدار، ار نخواهی پس بده
جزوه از من میبری؟ من مركز نشرم مگر؟ / ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده
گر تو هم مانند من بیجزوهای، باشد، بیا / مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده
چند ماهی مال تو، اما دو روزی نزد من / من نمیگویم كه آنرا چند ماهی پس بده
از دعای هر شب و آه سحر اندیشه كن!! / تا نرفته بر فلك از سینه آهی،پس بده
من نمیدانم چرا این جزوه را كش رفتهای / لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده
بعدنوشت:چهارمین دوست خوب وبلاگیم هم خداحافظی کردبراشون آرزوی موفقیت می کنم
ای آسمان زيبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنيا امشب دلم گرفته
يك سينه غرق مستی دارد هوای باران
از اين خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خيال دارم تا صبح گريه کنم
شرمنده ام خدايا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفايی دارد پياله ات
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خيال بس کن فرمايشت متين است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
توضیح:
می دونین بعضی اوقات برای واژه ای که به کارمی بریم معنای خاصی پیدا نمی کنیم یک حسی هست که فقط خودمون می دونیم
دلم گرفته از اینجا
دلم گرفته از بعضی ها
دلم گرفته از دوستی های نمادین وخنجرهای از پشت سر
دلم گرفته از این غریب بودن ناتمام که با هر نفس بیشتر حسش می کنم
دلم گرفته از فشارهای غیرمنطقی اساتید وامتحانات طاقت فرسا
دلم گرفته از دلتنگی که رهایم نمی کند
خسته شدم از خستگی ناتمام
دلم گرفته ......
بی دلیل،نمی دانم چرا
ولی غریبی ودلتنگی را بیشتر دلیل می دانم
آنهایی که در مکانی غریبند حسم را می دانند هنگام غروب آفتاب وقتی صدای اذان مغرب می آید،انگار غریبی ودلتنگی همراه نسیم در تمام اتاق می پیچد و قدرت خود را نشان می دهد.
غریبی،بی کسی اندازه داره دل منم آخه خدایی داره
ارسال شده در تاریخ : یکشنبه هفتم تیر 1388
:: 20:45 :: توسط : یک دانشجو
بعدنوشت:دكتر علي(مديسن من)، دكتر ستاره(دكتر استار)، دكتر ياشار (پزشک۷۸) وبلاگشون رو بستند.اي كاش قبلش يك خداحافظي مي كردند. براي همه دوستان هرجا كه هستند آرزوي موفقيت مي كنم.
سلام.مي دونم الآن خيلي از دوستان از سي..است صحبت مي كنند ولي من مي خوام ازش دور باشم.اين روزها بحث هاي سي...اسي باعث شده بعضي از اتفاقات مهم كه مطمئنا زندگي خيلي از افراد تحت تاثير اون قرارگرفته يا مي گيره زياد به چشم نياد.بله درست حدس زدين!
كنكور!تا اونجايي كه مي دونم اين هفته كنكور برگزار مي شه وهفته بعد هم دانشگاه آزاد رشته هاي غير پزشكي اون بچه ها كنكور دارند من هم تصميم گرفتم درباره خاطراتي كه اين روزها وروز كنكور داشتم بنويسم!
خوب بزارين حساب كنم! من سال ۸۵ كنكور دادم!
اول خاطراتي كه موقع خوندن براي كنكور داشتم رو عرض مي كنم!
نمي دونستم كدوم موسسه ثبت نام كنم از كدوم كتاب ها بخونم در نتيجه براي يك درس ۳-۴ تا كتاب مي گرفتم!
كتابخونه اي شده بود بسان كتابخونه ملي!من اصولا شبخون بودم يعني مي تونستم شب ها تا ساعت ۴البته شب كه نمي شه گفت بامداد!درس بخونم ولي اصلا نمي تونستم صبح ساعت ۶-۵ درس بخونم!حتي اگر بزور هم مجبورم مي كردند به جاي اينكه بشينم شب تا صبح درس بخونم،صبح زود بلند شم،اگر بلند هم مي شدم حداكثر يك ساعت نشده خوابم مي برد!بخاطر همين هم همه از درس خوندنم شاكي بودند!چون شب ها نمي تونستند بخوابند!
ولي يك خاطره شيرين از درس خوندنم تعريف كنم!
من هيچ وقت روی ميز مطالعه ام درس نخوندم يا بايد راه مي رفتم يا اينكه درازكش مي خوندم،بعضي اوقات هم نشسته!روي اين حساب صبحها هم كه مي خواستم بخونم چون حوصله راه رفتن نداشتم درازكش مي خوندم همين باعث مي شد خوابم ببره!ولي خوب زرنگتر از اين حرفها بودم كه كسي بخواد بفهمه براي همين به محض اينكه صداي در مي اومد چنان شروع به درس خوندن مي كردم كه كسي متوجه نمي شد.ولي بعد از يك مدت همه حرفه اي شده بودند يكي دوبار لو رفتم!در خواب ناز بودم كه ناگهان چشم باز كرديم ديديم شخصي كنار در ايستاده مرا با حالتي افروخته نگاه مي كند!وااااااااي مامان!
ومي گويد خوابيــــــــــــــدي؟ من:نهههههههههه مامان: نخواب بشين درس بخون پس فردا........(فكر كنم بقيه رو حدس بتونين بزنين!)اينگونه بود كه بعدها وقتي كنكور هم داده بودم وراهي اين ديار غربت شدم وقتي ناگهاني خوابم مي برد صداي مامان عزيزم رو مي شنيدم كه مي گفت .....خوابيدي( نقطه چين اسم مان هست!)نخواب!ولي الآن كه فكر مي كنم اي كاش يك خورده بهم سخت مي گرفتند اي كاش با چوب!مي موندند بالا سرم درس بخونم! حيف زمانهايي كه بي خودي تلف كردم!
روزهاي آخر رو مي نويسم!
آزمون جامع چند تا موسسه رو دادم!نه اينكه من همه چيز رو مي خوام!اين بود كه چند موسسه براي آزمون شركت كرده بودم!يكي از اونها امتحانش دقيقا يادم نيست ولي فاصله زماني زيادي با كنكور نداشت.اون رو دادم!وهمين طور كه مي شه حدس زد!امتحان رو بد دادم! افسرده،نااميد با خودم مي گفتم من هيــــــــــــــــــــــــــچ جا قبول نمي شم!با برنامه يكي از موسسات تصميم گرفتم روزهاي آخر كنكورهاي سالهاي پيش رو به طور جامع از خودم بگيرم.خوبه هيچ وقت با برنامه موسسات پيش نرفته بودم نمي دونم چرا يكهو تصميم گرفتم يك هفته مونده به كنكور انجامش بدم!اه!
بعضي هاش خوب بود ولي بعضي ها رو هم خراب كردم دركل تجربه خوبي نبود!اگر دوباره به اون زمان برگردم كه برنمي گردم! امكان نداره اين كار رو يك هفته مونده به كنكور بكنم!
برخلاف نظر همه كه مي گفتند نبايد روزهاي آخر زياد درس خوند اما من روزهاي آخر يادم افتاد واااااااااي! من قراره كنكور بدم!اين بود كه چنان درسي خوندم كه همه تعجب كرده بودند!همين طور كه مي دونين وشايد هم نمي دونين براي اولين بار در زمان ما رشته رياضي ۵ شنبه كنكور مي داد وما كه تجربي بوديم جمعه درنتيجه يك روز مونده به كنكورمان بعضي از دوستانم كنكور داشتند صبح اون روز كه هيچي نخوندم نمي دونستم چي كار كنم!يكي مي گفت خيلي بيرون نرو سرما مي خوري ،سردرد مي گيري نمي توني كنكور بدي ،يكي ديگه مي گفت زياد تي وي نگاه نكن ،خواستيم بخوابيم گفتند نههههه زياد نخواب شب نمي توني بخوابي!
تقريبا تمام روز قبل كنكور تو كارهام مردد بودم! تا اينكه بالاخره دوستانم گفتند كه كنكور رياضي چطور بود!وما هم كه سؤالها رو از اينترنت در آورديم واي كاش اين كار رو نمي كردم دوستانم هم كه چنان برما گفتند امتحان اينگونه بود و.....كه اين طفل معصوم دچار استرسي شد كه قابل باور نيست رفتيم همه كتاب هايمان را كه گرد وخاك گرفته بود درآورديم بطرز غيرباوري شروع كرديم همه رو ورق زدن ولي از اونجايي كه تجربه ثابت كرده اگر استرس داشته باشي هيچي يادت نمي مونه من هم فقط استرسم بيشتر شد!كه ناگهان خوانواده مان از اين كار شگفت انگيزمان عصباني شدند و گفتند نخون بســـــــــــــــــــــه!وكلي دلداريمان دادند وگفتند تو از دوستات زرنگتري ،اونها هم رشته ات نبودند از كجا معلوم براي تجربي هم سخت باشه!وكلي روحيه ما افزايش يافت!
شب كنكور هم همه فيلمها را نگاه كرديم!حتي فيلم ترسناك! وبعد به من گفتند ديگه برو بخواب .ساعت ۱۰ بود!!!!!!!!!فكر كنين من تو زندگيم هيچوقت ۱۰ نخوابيدم اصلا از نظرمن ۱۰ تازه سرشب هست!مثل همه نتونستم بخوابم!از آن زمان بود به اين نتيجه رسيدم تئوري گوسفند وبز....شمردن چه ايده بي مزه اي مي باشد!
درنتيجه صبح نمي توانستيم بيدار شويم ترجيح مي داديم بگذارند يكسال عقب بيافتيم ولي بازهم بخوابيم!!
صبح كنكور هم تمام وسايلمان را جمع كرديم از زير قرآن رد شديم ورفتيم با اين غول بي شاخ ودم به جدال بپردازيم!در ميانه راه كه با ماشين در حال رفتن بوديم ناگهان!پدر عزيزم:كارت كنكور رو برداشتي من:بلي! پدر:كارت آزمون تجربي رو ديگه!(توضيح:اينجانب در دو ازمون تجربي وزبان شركت كرده بودم!)
من:بلــــــــــي مامان جان:حالا يك نگاه كن ضرر نداره من:در حال نگاه كردن وااااااااااااااااي اشتباه برداشتم كارت زبانه! حالا فكر كنين چقدر مونده به بستن درها!با سرعت غير قابل باوري رفتيم وكارت رو برداشتم در نتيجه برخلاف بقيه كه يك نفس راحت مي كشند وحركات نمادين انجام مي دادند تا برند سر جلسه اينجاب دوان دوان خود را رساندم! واز خوش شانسي هر كاري كرديم نتوانستيم جاي خود را پيدا كنيم فكر كنم ۷-۸ دقيقه طول كشيد جاي خود را پيدا كرديم!
خلاصه مي كنيـــــــــــــــــــــــم!
امتحان را داديم هر چند حين امتحان دادنمان وقتي كه به سؤال هاي سختي مي رسيديم مدام به ذهنمان آگهي بازرگاني مي آمد كه!اگر قبول نشي؟ اگر امتحان رو خراب كني؟همه قبول مي شند تو مي موني؟!!و...........وناگهان به خودمون گفتيم نهههههههه من اگر نتونم يك تستي رو جواب بدم بقيه كه اصلا نمي تونند! وروحيه گرفتيم!قسمت جالبش موقع جواب دادن به سؤالات زمين شناسي بود!البته ما كه جواب نمي داديم ،ُتصميم گرفتيم استراحتي بكنيم در نتيجه مشغول خوردن آبميوه مان بوديم!كه ناگهان نمي دانيم دست يكي از مراقبيم به من خورد؟ چه شد؟ كه آبميوه مان ريخت روي پاسخنامه وقسمتي از جواب هايمان پرتقالي شد!البته من اعتماد به نفسم زياد هست!بعد از تميز كردن پاسخنامه!كه تاثيري هم نذاشت.بگذریم از پنکه سقفی بالای سرمان با آن صدایش! که آنقدر محکم نصب شده بود که ما هرچند دقیقه یکبار مجبور بودیم به آن نگاه کنیم که هر لحظه که خواست بر روی سرمان بیافتد خود را نجات دهیم!ودر آخر جواب سؤال هاي تخصصي را هم داديم وخوش وخرم به اغوش خانواده بازگشتيم!
اينگونه بود كه وقتي نتايج پاسخنامه مان آمد ما از ديدن نتيجه ذوق زده شديم!البته نه اينكه عالي داده باشيم!نه! بلكه اصلا باورمان نمي شد پاسخنامه مان خوانده شود!ظاهرا دستگاه سازمان سنجش از ديدن پاسخنامه پرتقالي مان ذوق زده شده وحسابي ويتامين خورده هست!
با اين فشردگي درس هاو غريب بودنمان ودل تنگي كه من وهمه همكلاسي هام اين روزها داريم نوشتن درباره خاطرات كنكورم باعث شد روحيه ام بهتر بشه.ولي واقعا اگر جاي من بودين سر جلسه چي كار مي كردين.چه ماجراهايي!
ببخشين خاطراتم خيلي افتخارآميز هست!
ببخشين پست طولاني شد من خيلي به كلمه ادامه دارد، علاقه ندارم!ترجيح دادم همه رو با هم بذارم.بخاطر دوستاني كه سرعت اينترنتشون كند هست همه رو تو صفحه اول گذاشتم.
با آرزوي موفقيت براي تمامی دوستان كنكوري
ياد آن روزها بخير که تنها غمم، شكستن نوك مدادم بود
ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه سوم تیر 1388
:: 15:28 :: توسط : یک دانشجو